سال نو مبارک
در مغرب زمین سال در زمستان نو می شود، ولی روزشمار دل ایرانی ها تا بهار برگه دارد.

در مغرب زمین سال در زمستان نو می شود، ولی روزشمار دل ایرانی ها تا بهار برگه دارد.


Every night in my dreams
I see you, I feel you
That is how I know you go on
Far across the distance and spaces between us
You have come to show you go on
Near far wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more you open the door
And you're here in my heart
And my heart will go on and on
Love can touch us one time and last for a lifetime
And never let go till we're gone
Love was when I loved you
One true time I hold you
In my life we'll always go on
You're here, there's nothing I fear
And I know that my heart will go on
We'll stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on and on
هرشب در روياهايم
تو را مي بينم تو را احساس مي كنم
و بدينگونه است كه مي دانم تو پابرجايي
از وراي فاصله ها و فضايي كه بين ما است
آمده اي كه ثابت كني پابرجايي
دور نزديك هركجا باشي
مي دانم كه قلبم وفادار خواهد ماند
دگرباره اين در را بگشا
و ببين كه اينجايي...درون قلبم
و قلب من همچنان پابرجا مي ماند و خواهد ماند

عشق مي تواند يك بار ما را لمس كرده و براي عمري جاودان بماند
و تا به لحظه ي مرگ نگذاريم رهايمان سازد عشق آن هنگام بود كه تو را دوست داشتم
لحظه اي حقيقي كه آن را حفظ كردم
و در تمام زندگي ام هميشه وفادار مي مانيم
تو اينجا هستي ديگر هيچ چيز مرا نمي هراسند
و مي دانم كه قلبم وفادار مي ماند
و تا ابد بدينگونه خواهيم ماند
تو درون قلبم در امان هستي
و قلبم وفادار خواهد ماند

دل ُ روزنامه پيچيدم ، توي جعبه اي گذاشتم
خوب و محكم اونو بستم ، راه ِ ديگه اي نداشتم
بردمش اداره ي پُست ، دادمش برات بيارن
دل ُ تحويل نگرفتن ، پيش ِ بسته ها بذارن
گير دادن دلت بزرگه ، نمي شه اونو فرستاد
مونده بودم چه كنم من ، دل ِ من ياد ِ تو افتاد
ياد ِ اون روزي كه قلبت ، يه دفه مثه يه سنگ شد
خاطراتت يادم اومد ، دل ِ من دوباره تنگ شد
حالا من اين دل ِ تنگ ُ ، مي دمش برات بيارن
ايندفه مي شه فرستاد ، انگاري حرفي ندارن
دل ِ من قدِّ يه دنيا ، تو رُ دوس داره هميشه
پيش من باشي نباشي ، عاشق ِ هيشكي نمي شه
دل ِ من پيش تو باشه ، اگه مي شه نگهش دار
حس كنم مال ِ تو هستم ، لااقل واسه ي يكبار
توي جعبه اي گذاشتم ، راه ديگه اي نداشتم
دادمش برات بيارن ، انگاري حرفي ندارن

من برای تو نوشتم توی دفترم ترانه
توی هر ورق یه قصه ... قصه های عاشقانه
من برای تو نوشتم که دوستت دارم همیشه
تا تو فهمیدی که قلبم داره عاشق تو میشه
توی دفترم از اون روز خالیه جای ترانه ات
دیگه تو دلم نشسته قصه های عاشقانه ات
نفسم پر از بهاره ... مث عطر شونه ی تو
سرمو بذار رو شونه ات که دارم بهونه ی تو
من برات ترانه دارم ... بیا تا برات بخونم
دوباره برات نوشتم می خوام عاشقت بمونم
دوست دارم تو باشی و من ... با هزار تا عاشقانه
دوباره برات بخونم از ته دلم ترانه
یه ترانه از نگاهت ... خالی از شبنم و بارون
لب تو محو یه لبخند ... تو دلت غرق بهارون
دلمو میدم به دستت با یه عالمه ترانه اش
از توئه تموم شعراش ... قصه های عاشقانه اش

زیر بارون راه می رفتیم به هوای من و تو
"تو رو دوست دارم " همش بود رو لبای من و تو
من برای تو یه عاشق ، تو برام خاطره ساز
تو و من بسته به تکرار صدای من و تو
عشقمون رو با یه امتحان شروع کرده بودیم
صد دفعه دوستت دارم ... مشق شبای من و تو ،
یادته شبای یلدا با چه شوقی می اومد؟
ماه واسه بوسیدن ستاره های من و تو ؛
این همه خواهش و اصرار و دعای آدما
تا فقط تنها باشن یه لحظه جای من و تو
دریا رو یادت میاد ...؟ ، موجا هنوز دارن میان
برای بوسه زدن به ردپای من و تو
واسه ما فرقی نداشت کجای این دنیا باشیم
هر کجا بودیم با هم بودن دلای من و تو ؛
یادته به هم می گفتیم توي حرفامون ، شما؟
حالا چه ساده شدن ترانه های من و تو!
این روزا یه حسی دارم ... می دونم یه روز میشه ،
تو و من دیگه تا دنیا هست برای من و تو
کی مثه ما می تونه تا آخر دنیا بیاد؟
توی این هوای ابری پا به پای من وتو


مرا درياب و دستم را بگير وقتي عشقمان تا اين حد نيرومند است چرا همچون غريبه ها رفتار مي كني؟چرا بدون من پيش مي روي؟هربار كه مي خواهم به پرواز درآيم سقوط مي كنم و بدون بال هايم خود را چه كوچك مي يابم محبوبم فكر مي كنم نيازمند توام و هربار كه تورا در خواب مي بينم چهره ات رويايم را تسخير مي كند گويي نيازمند تو هستم باور مي كنم كه تو هنوز اينجايي و به راحتي در مي يابم كه اين تنها چاره است ...مگر من چه كرده ام كه اينگونه آسان از من مي گذري؟شايد مقصر من بودم پس خواهش مي كنم مرا ببخش مي دانم كه ضعف من باعث درد و رنج تو شد و اين نوشته نشانگر تاسف من است هرشب دعا مي كنم كه چهره ات از خاطرم پاك گردد اما هربار كه مي خواهم به پرواز درآيم سقوط مي كنم و بدون بال هايم خود را چه كوچك مي يابم محبوبم گويي نيازمند توام و هربار كه تورا در خواب مي بينم چهره ات رويايم را تسخير مي كند.

در اين شب شكستني همسفر تنهائيم
حادثه از سرم گذشت هم قدم رهائيم
رهايي از هرچه كه بوده بين ما
رهايي از خاطره هاي آشنا
كتيبه ي شكست من رو دوش اين ثانيه هاست
حك شده توو نگاه من شعري كه تلخ و بي صداست
ترانه اي كه هم مسير گريه هاست
سپيده اي كه خواب پشت شيشه هاست
زمزمه هاي بي كسي موسيقي شعر غمه
سرگيجه ي نبودنت يه حس گنگ و مبهمه
يه بغض كهنه و عجيب كه مي شكنه
مثل يه قلب پرتپش كه مي زنه


ازكجا آغاز كنم؟روايت قصه اي كه از عشقي بسيار بزرگ و باشكوه سخن مي گويد داستان شيريني كه كهن تر از قلب درياهاست.حقيقت ساده ي عشقي كه او برايم به ارمغان آورد...از كجا آغاز كنم؟با اولين سلام به اين دنياي تهي و پوچ من معنا بخشيد و ديگر عشقي بجز او در قلبم جاي نخواهد گرفت. او به زندگيم پاي نهاد و به آن لذت بخشيد او قلبم را سرشار مي كند سرشار از لذت هايي كه بي نظيرند... سرشار از نغمه ي فرشتگان و تخيلاتي بكر و دست نيافتني.او جام روانم را از فراواني عشقش لبريز مي سازد و اينگونه است كه هركجا پاي مي گذارم ديگر تنها نيستم آخر با همراهي چون او چگونه مي توان تنها بود؟و من هرگاه دستانش را جستجو كنم همواره در كنار من است.اين عشق چقدر دوام خواهد داشت؟آيا هرگز مي توان آن را با گذر زمان سنجيد؟اكنون پاسخي ندارم تنها مي توانم بگويم كه تا هرگاه كه ستارگان بسوزند و بي فروغ شوند نيازمند او خواهم بود و او نيز در كنارم خواهد ماند.

گوشی رُ بردار که میخوام فاصله رُ گریه کنم
گوشی رُ بردار خسته از بوقای این تلفنم
گوشی رُ بردار تا بگم خاطرههام کهنه شُدن
نباید اینجوری میشُد ، قصهی عشقِ تو وُ من
گوشی رُ بردار که بگم تا تهِ خط خرابتم
هنوز کنارِ این سکوت منتظرِ جوابتم
گوشی رُ بردار تا بگم دلم بازم تنگه بَرات
بذار هوای خونهمون ، تازه شه از زنگِ صدات
یه تلفن گریه دارم یه عالمه حرفِ حساب
خودت بگو که این سوال تا کی میمونه بیجواب ؟

معشوقم به آرامي سخن بگو و مرا به گرمي بر روي قلبت بفشار.كلماتت را احساس مي كنم...لحظات لرزان و لطيف من آغاز مي شوند.ما در دنياي خودمان هستيم و عشقي را به اشتراك مي گذاريم كه كمتر كسي نظيرش را ديده است.روزهاي شرابي رنگ لبريز از گرماي خورشيد و شب هاي ژرف مخمليني كه با يكديگر متحديم.معشوقم به نرمي سخن بگو تا كسي جز آسمان صدايمان را نشنود.پيمان هاي عاشقانه اي كه با يكدگر بستيم تا زمان مرگمان زنده خواهند ماند.زندگيم از آن توست و همه به سبب آنست كه تو با عشق وارد دنيايم شدي...عشقي بسيار آرام و لطيف .

توی روزگاری که دل واسه ي شکستنه
قیمت طلای دل قدر سنگ و آهنه
بین این همه غریبه یه نفر مثل تو ميشه
آشنايی که توو قلبم می مونه واسه همیشه
تو نباشی چه کسی منو نوازش مي کنه؟
با صبوری با منه دل خسته سازش مي کنه؟
تو نباشی نمي خوام لحظه ای رو سر بکنم
نمي دونم بعد تو من چی رو باور بکنم؟
نمي تونم نمي تونم که تو رو رها کنم
بعد تو من چه کسی رو "عشق من" صدا کنم؟
تو نباشی چه کسی منو نوازش مي کنه؟
با صبوری با منه دل خسته سازش مي کنه؟
توی روزگاری که عشق ديگه رسم زندگی نیست
وقتی توو دلهای سنگی هيچکسی هميشگی نيست
بين اين همه غريبه يه نفر مثل تو ميشه
آشنايی که تو قلبم مي مونه واسه هميشه
تو نباشی چه کسی منو نوازش مي کنه؟
با صبوری با منه دل خسته سازش مي کنه؟

عزيزم آيا عشق ما مانند درخت هميشه بهاري خواهد بود كه همواره سرسبز و جوان مي ماند حتي با گذشت فصول؟...بوسه هايت مي تواند باعث رشد عشق شود مانند درخت هميشه بهاري كه در خورشيد سوزان تابستان و برف زمستان همچنان شكوفه مي دهد.بر هر شاخه ي اين درخت شكوفه هاي زيبايي مي رويد...شكوفه هاي درخت هميشه بهارعشقمان روياهاي من و تو هستند...درخت عشق ما همچنان سرسبز خواهد ماند اگر قلب هايمان همواره صادق باشد.عزيزم دوستت دارم تا هنگامي كه برگ هاي درخت هميشه بهار نيلي رنگ شوند.

A time for us, some day there'll be
When chains are torn by courage born of a love that's free
A time when dreams so long denied can flourish
As we unveil the love we now must hide
A time for us, at last to see
A life worthwhile for you and me
And with our love, through tears and thorns
We will endure as we pass surely through every storm
A time for us, some day there'll be a new world
A world of shining hope for you and me
For you and me
And with our love, through tears and thorns
We will endure as we pass surely through every storm
A time for us, some day there'll be a new world
A world of shining hope for you and me
A world of shining hope for you and me

زمانی برای ما، روزی خواهد آمد،
روزی که زنجیرها با شجاعتي زاده ي عشقي رها گشوده می شوند،
زماني كه روياهايي كه چه بسيار انكار شدند مي توانند شكوفا شوند

وقتی نقاب از عشقی برمی داریم که امروز محکوم به پنهان کردنش هستیم
زمانی برای ما، وقتی سر انجام پی می بریم
به زندگی ارزشمندی که برای توست و از آن من
و با حضور عشقمان، از میان اشک ها و خارها،
با بردباری به پیش می رویم و با ا طمینان ازهر طوفاني می گذریم
زمانی برای ما، روزي كه دنيايي جديد خواهد آمد
دنیایی پر از درخشش امید برای تو و من
دنیایی پر از درخشش امید برای تو و من

تنها نشست روي صف سيم ها كلاغ
شب بسته بود پلك اتاقي كه روزها
مي شد شنيد از لبش آوازهاي داغ
هر روز پشت پنجره غوغاي تازه بود
از آرزوي خفته در آواز آن اتاق
آن شب كلاغ خيره ي يك پنجره نشست
تنها به اميد كه روشن شود چراغ
شب تاب هاي پچ پچه در گوش بيدها
گفتند: عاشقست!خبر را به گوش باغ
و صبح روز بعد زني با قفس رسيد
قلاب كرد باز قفس را به كنج اتاق
بعدا كسي نگفت كه ايا عجيب نيست؟؟؟!!
مرگ كلاغ و زرد قناري به اتفاق؟!
هر چند پشت ميله اسيريم عاشقيم
تو مثل آن قناري و من مثل آن كلاغ

اي كاش به دل كسي پا نمي گذاشتيم و كسي به دلمون پا نمي گذاشت.اي كاش اگر كسي به دلمون پا گذاشت ديگه دلمونو تنها نمي ذاشت اي كاش اگه يه روز دلمونو تنها گذاشت رد پاهاشو روي دلمون جا نمي ذاشت.

دو خط موازي زاييده شدند...پسركي آن ها را روي كاغذ كشيده بود.آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند .خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي با هم داشته باشيم..خط دومي از هيجان لرزيد.خط اولي ادامه داد:....و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ..من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار يك جاده ي متروك شوم...يا خط كنار يك نردبان ...خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم..يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت!چه شغل شاعرانه اي ...! در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند.
قسم به ماهي هاي قرمزي که در غريب ترين تنگ ها زندگي مي کنند - به گلهاي آفتابگردان که هميشه دلتنگ نورند دلم براي نگاه تو تنگ شده.
به کبوتران قسم - به بادبادکهايي که ناگهان در سينه آسمان گم ميشوند - دلم کودکانه برايت پرمي زند.
مهربانم
چه وقت ها که دوست داشتم با تو زير اولين باران بهار و زير اولين برف زمستان در پياده رو شهر قدم بزنم و با غرور تو را به گنجشک ها نشان دهم.
چه غروب ها که دوست داشتم کنار پنجره بنشينم و به شوق آمدنت بي تابانه آجرهاي ديوار کوچه رابشمارم و زير لب برايت دعا کنم.
چه شب هايي که دوست داشتم تو را همراه رنگين کماني در خواب ببينم تا بوسه اي هرچند کوتاه بر گونه هايم بنشاني - گاهي به پروانه ها قاصدک ها آينه ها و ابرها التماس کردم که پيغام مرا به توبرسانند.
هر روز عکس تو را پيش رويم ميگذارم- اشکهايم را برايت ترجمه ميکنم.سفر عاشقانه شمع رابرايت شرح ميدهم. از جدايي ها ميگويم و لاي دفتر خاطراتم پنهان ميکنم. نگاه کن دنيا به سرعت از مقابل من عبور ميکند.
پس کي ميخواهي دستهاي تشنه ام را به برکه هاي مهرباني ببري؟من گرمتر از تابستان و پرحرارت تر از شقايقها - من مواجتر از آن رودم که قرار است هزار سال بعد در سياره اي دورجاري شود.من از همه سايه ها به تو نزديکترم.
پس بیا و از این مخمسه نجاتم بده

زير اين سقف كبود................مثل تو هيچكسي نبود
چون روح عشق در جسم توست....طلسم دل به اسم توست
دل تنگم از اين بي كسي............بيا كه تو فرياد رسي
ببين بي تو دلسوز من.............چي اومده به روز من
توو خون من عطر تنت...............مي ميرم از نبودنت
خونه بي تو اون خونه نيست...برام به جز ويرونه نيست
ستاره كه چشماشو بست......چي شد دلم اينجور شكست
ببين دل لبريز درد....................به رفتنت عادت نكرد

طلوع بي غروب تو ...تويي كه جاودانه اي قسم به اسم خوب تو
دلم گرفت از زندگي اينو بايد به كي بگي
فرياد زدم براي من خدا يكي يا عشق يكي

به زير اين سقف كبود..............مثل تو هيچكسي نبود
چون روح عشق در جسم توست ....طلسم دل به اسم توست
وقتي از تو دل بريدم....جز خودت چيزي نديدم
پي هر كسي كه رفتم......آخرش به تو رسيدم
حالا كه رفتمو گشتم .....مي بينم تكي توو دنيا
نمي شه تو رو عوض كرد.....حتي با شباي رؤيا
انگار آسمون نمي خواست ....ببينه ماها رو با هم
يادته لحظه ي آخر .......زير اون بارون نم نم
گل سرختو گرفتي .......دادي دستم گل مريم
دست من نبود نه از تو.....بلكه از خودم گذشتم
با يه خورجين پر غربت .......پي سرپناه مي گشتم
همه چيم ولي تو بودي .........جنگلم كوهمو دشتم
عشقتو خواستم بذارم ...........لاي خاطرات دفتر
اما ياد تو نمي ذاشت .........ميومد دوباره از سر
توي يك غروب جمعه ..........اصل مطلبو نوشتم
پي هيچ كس نمي گردم .....چون تويي اول و آخر
درياها هنوز كبودن ..........بعضيا هنوز حسودن
هم واسه تو مي نويسم.......هم اونايي كه نبودن
حالا كه رفتم و گشتم.........مي بينم تكي تو دنيا
نمي شه تو رو عوض كرد....حتي با شباي رؤيا
اسمتو ، عشقتو رفته....توو رگو توو خونو ريشه
يادته خواستي بمونم .......ناله كردم كه نمي شه
حالا عمريه اسيرم...........توي دام زرد غربت
اما اسمشه كه نيستي.... با مني همش هميشه
من كه تقصيري نداشتم.....تلخه قانون جدايي
منو تو سرش نمي شه....مي زنه چه تيشه هايي
من كه چشمام توي غربت....هنوزم پي ت مي گرده
ولي حق داري بگي كه.....اينا حرفه ، بي وفايي
جرم ما چي بود عزيزم.....كه ما رو قربوني كردن
خودشون رهان و آزاد....ماها رو زندوني كردن
دل سنگشون نمي خواست....عاشق همديگه باشيم
تو رو اونجا ، منو اينجا....ساكن بيروني كردن
حالا كه رفتمو گشتم...........مي بينم تكي تو دنيا
نمي شه تو رو عوض كرد....حتي با شباي رؤيا
به او بگوييد دوستش دارم به او كه تنش بوي گل هاي سرخ را مي داد به او كه با جادوي كلامش زيباترين لغات را شناختم به او كه لحن صدايش دلپذيرترين آهنگ بود به او كه نگاهش به گرمي آفتاب و لبانش به سرخي شقايق و دلش به زلالي باران بود به او كه براي من مي نوشت....مي نوشت از باران از شبنم از گرماي عشق و به او بگوييد دوستش دارم به او كه قلبش به وسعت دريايي بود كه قايق كوچك دل من در آن غرق شد به او كه مرا از اين زمين خاكي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد و چشمانم را رو به دنيايي پر از زيبايي گشود به او بگوييد دوستش دارم به او كه صداي پايش را مي شنوم به او كه لحن كلامش را مي شناسم به او كه عمق نگاهش را مي فهمم به او كه ....به او بگوييد دوستش دارم به او كه هميشه بهار من است به او كه قشنگ ترين بهانه براي بودن من است و به او كه عشق جاودان من است.

شاپري قصه ی من چرا دلت هوايي شد
دست كدوم غريبه اي باعث اين جدايي شد؟
نگاه عاشق تو رو كي توي غم تنها گذاشت؟
خودت مي دوني كه دلم طاقت اشكاتو نداشت
اينطوري بيتابي نكن گريه به چشمات نمی یاد
عاشق تو پر زد و رفت ديگه سراغت نمي یاد
خودت ميدوني نازنين ديدنت آرزوم شده
عمر روزاي عاشقي بدون توتموم شده
نگو به من اي گل من كه اين دلت سنگي شده
اگر كه سهم هر شبت گريه و دلتنگي شده
سرمیذارم روي شونه ت كه تو اشكامو نبيني
كه از اين چشماي خيسم تو ديگه اشكي نچيني
فكر تلخ دوري از تو تارو پودمو سوزونده
تووي و خواب و توو بيداري منو هر سويي كشونده
بگو با من تو ميموني اي هميشه خواب و رويا
بگو قدرمو ميدوني تا قيامت ، ته دنيا
بي تو هر لحظه دل من حسرت و بهونه داره
با تو اما اين ترانه شب عاشقونه داره

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست. عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ، و از غم زندگي برايش اشک بريزي . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ، که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني . ......عميق ترين درد در زندگي مردن نيست.

خيلي وقته ديگه بارون نزده
رنگ عشق به اين خيابون نزده
خيلي وقته ابري پرپر نشده
دل آسمون سبكتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توي سينه ي منه
ابر چشمام پره اشكه اي خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده
قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده
بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست
کوه غصه از دلم رفتني نيست
حرف عشق تو رو من با كي بگم
همه حرفا كه آخه گفتي نيست
يادته چه عاشقونه اومدی توو دله تنگم
تو رو خواستم بيشتر از جون ولی آخر کردی ترکم
از همون لحظه اول دل به ديدار تو بستم
رفتی از پيشم عزيزم من که عاشق تو هستم
